یه روزی. یه جایی. یه کسی
هوا خواه توام جانا و میدانم که میدانی، که هم نادیده می بینی و هم ننوشته می خوانی
پ.نوشت: سقوط اجسام سنیگن باعث دلگرمی جاذبه است.
خدا را شکر، غربت اینجا آنقدرها هم بزرگ نیست که بخواهم نعره بزنم!
با فریاد هم صدایم شنیده میشود.
اما این روزها حنجره نیز کم می آورد،
تاثیر گاز اشک آور است یا حوصله من که لبریز شده ؟!
نمیدانم....
چه سود؟!
حنجره تاب هم بیاورد،
این روزها هر کس ساز خودش را میزند، بی آنکه بداند یا حتی بخواهد بداند که واقعیت چیست !
امان از اعتقادی که آتش میزنندش،
- مثل مسجد- !
من که سنگین نیستم،
چرا این جاذبه دست از سرم بر نمیدارد؟! نوشته شده در 88/04/01ساعت
14:55 توسط یه روزی. یه جایی. یه کسی | |
| Design By : Night Skin |


