تبليغاتX
یه روزی. یه جایی. یه کسی




























Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


یه روزی. یه جایی. یه کسی

هوا خواه توام جانا و میدانم که میدانی، که هم نادیده می بینی و هم ننوشته می خوانی


نسخه همه را خودم میپیچم!

نوبت خودم که میشود،

نسخه مرا میپیچاند!

 

ته نوشت: تو نسخه ای یا پیچ ؟

نوشته شده در 88/02/30ساعت 9:55 توسط یه روزی. یه جایی. یه کسی | |


نبودنت آنقدرها که فکر میکنی هم فاجعه نیست !

من چون بید مجنون ایستاده میمیرم !

ته نوشت: میخواهم برایت غزل های خداحافظی بخوانم، اما انگار هنوز یک پایم بند زمین است،
نمیدانم شاید هم به عشق تو بند است!

نوشته شده در 88/02/29ساعت 8:47 توسط یه روزی. یه جایی. یه کسی | |


السلام علیک یا ابا عبدالله ،

السلام علیک یابن رسول الله ،

السلام علیک یابن امیر المومنین و ابن سید الوصیین ،

اسلام علیک یابن فاطمه سیده نساء العالمین ،

السلام علیک یا ثارالله....

 

پ.ن:
- رحلت عالم ربانی، آیت الله شیخ محمد تقی بهجت تسلیت باد.
-  وای بر روزگار ما که دیر در میابیم چه گوهرانی را از دست میدهیم.
- و متاسفم برای ملت و دولتی که سعی در کوچک نشان دادن این واقعه دارند!

نوشته شده در 88/02/28ساعت 8:54 توسط یه روزی. یه جایی. یه کسی | |


این روزها هیچ چیز سر جایش نیست!

حتی من!

باید کمی آن طرف تر باشم ، اما نیستم!

 

ته نوشت: این هم نظر تو

نوشته شده در 88/02/27ساعت 11:48 توسط یه روزی. یه جایی. یه کسی | |


یک بازی جالب یاد گرفته ام!

این قرصهای لعنتی را با چند بسته اسمارتیز قاطی میکنم و هر روز دو تایش را میخورم !

اینطوری بعضی وقتها سردردم خوب می شود، بیشتر اوقات خوب نمی شود!

تو را هم شریک بازی ام نمیکنم!

ته نوشت: می خواهم خانه ام را عوض کنم ! چقدر جای نظر تو اینجا کم است ؟

نوشته شده در 88/02/26ساعت 14:26 توسط یه روزی. یه جایی. یه کسی | |


آنقدرها هم که میگویند جهنم دردناک نیست !

وقتی به نبودنت می اندیشم ....

ته نوشت: وقتی نیستی اردی بهشت که نیست، اردی جهنم است !

- بانوی اردی بهشتم ....

- اردی بهشت که میشود هی بهترین های من متولد می شوند، همین است که بهشت را بهتر میبینم!

نوشته شده در 88/02/24ساعت 9:52 توسط یه روزی. یه جایی. یه کسی | |


سلام نیمه گم شده ام!

کاش بدانی که من هم گم شده ام....

ته نوشت: به عیادت نیامدی و تبم سرد شد، حتماً دعایم کردی !

نوشته شده در 88/02/21ساعت 10:27 توسط یه روزی. یه جایی. یه کسی | |


شنیدمت که نظر میکنی به حال ضعیفان

تبم گرفته و دلم خوش به انتظار عیادت!

ته نوشت: ره چنان بسته که پرواز نگاه، در همین یک قدمی می ماند!

نوشته شده در 88/02/19ساعت 10:46 توسط یه روزی. یه جایی. یه کسی | |


یا امیر المومنین روحی فداک

آسمان را دفن کردی زیر خاک ؟

نوشته شده در 88/02/17ساعت 12:2 توسط یه روزی. یه جایی. یه کسی | |


دمپایی هایت را تا به تا بپوش و دنبالم بیا !

بگذار پایت جلب توجه کند نه چشمانت!

پ.ن: میبینم، یک سرم - با درد -  هزار سودا .... !
- خدایم که با من است، حتماً غمی نیست!

نوشته شده در 88/02/16ساعت 12:41 توسط یه روزی. یه جایی. یه کسی | |


ماه همیشه پشت ابر نمی مونه،
گاهی هم پشت دستهای تو میمونه!
وقتی دست میگذاری روی صورتت!

پ.ن: چقدر خوبه اگر همه رنگها تنها رنگ خدا باشه!

نوشته شده در 88/02/14ساعت 10:48 توسط یه روزی. یه جایی. یه کسی | |


همراه با قطره های پاک باران، دست در دست معشوق ابدی و ازلی گام برداشتن چه لذتی دارد!
هنوز نمیدانم او معشوق است و من عاشق ! یا که برعکس ؟!
کاش من عاشق تر از خدا باشم؟! 
معبودم.... از لحظه ای که دستم را به تو دادم احساس سبکبالی دارم!

پ.ن: دلخوش عشق شما نیستم ای اهل زمین، به خدا معشوقه من آن بالائیست

- راستی روزت مبارک

نوشته شده در 88/02/12ساعت 9:38 توسط یه روزی. یه جایی. یه کسی | |


باران میبارد تا حرف های نگفته ام درون سینه تازه بمانند !

ته نوشت: راست میگویی دستم را بگیر، دست از سر خوابم بردار!

نوشته شده در 88/02/09ساعت 8:38 توسط یه روزی. یه جایی. یه کسی | |


بغض،
.......
 ........
             این روزها مثل سردردم لج میکند،

می آید،
    اما نمیرود،
        فقط میماند!

نوشته شده در 88/02/08ساعت 9:23 توسط یه روزی. یه جایی. یه کسی | |


شرح حال ما نمی داند کسی جز دوست، دوست

عقل ما پایش همیشه لنگ در گل بوده است

ته نوشت: میخواهم همزاد باد و باران شوم،
آنها هر آنچه می خواهند، با خود می برند، کسی هم اعتراض نمیتواند بکند!

نوشته شده در 88/02/07ساعت 9:16 توسط یه روزی. یه جایی. یه کسی | |

این روزها انگار می آیی، انگار قرار است که بیایی
بیرون از ذهن من و دستان خدا
قرار است بیایی و رنگ بدهی این بی رنگی مرا
زنگ بدهی این بی صدایی مرا

قرار است وقتی آمدی من این درد را یادم برود 
                   خط بکشم روی هر چه سردرد است....

قرار است همه آنچه را گذشت پاک کنم 
                   خط پر رنگ بکشم دور تو که بمانی مهم برای خودم!

قرار است آمدی بگویم این زندگی که گذاشتی و بخشیدی زیاد است
                   بعد دوباره پسش بدهم به خودت که ببخشی به خدا!

این روزها شمع روشن میکنم به انتظار تولدت
به انتظار آرامشت
به انتظار همه زندگی ات ولی آرام، حتی اگر باشی ولی نه اینجا !
به انتظار همه شنبه هایی که می آید و تو را می آورد
و بی انتظار بگویم چه اینجا باشی، چه تنها برای خدا باز هم
                                                                   تولدت مبارک....

نوشته شده در 88/02/03ساعت 11:38 توسط یه روزی. یه جایی. یه کسی | |


گاهی برای یافتن خویشتن خویشم همه جا را در نوردیدم به جز خویشتنم را
و همه چیز را یافتم به جز خویشتنم را !

پی نوشت: دلم خواست آذر نیمی اردیبهشت باشد! که درد را فراموش کنم و هی بنوسیم.... بخوانم.... پاک کنم و از سر بنویسم.... تو بیایی.... باشی.... متولد شوی.... و بعد هم نیت کنی و بروی ! و من باز بگویم خدایم تو چه مهربانی و من چه عاشقانه دوستت دارم!

نوشته شده در 88/02/01ساعت 9:28 توسط یه روزی. یه جایی. یه کسی | |


Design By : Night Skin