یه روزی. یه جایی. یه کسی
هوا خواه توام جانا و میدانم که میدانی، که هم نادیده می بینی و هم ننوشته می خوانی
ته نوشت: اگر این درد امانم دهد! پی نوشت: تو که دعای بارون میخوندی یکی داشت گریه میکرد، ته نوشت: گاهی حتی روزهای برفی بهار هم برای تو! ته نوشت: صدا زدم که به من در قبال سکه ی زخم چه می دهید ؟ عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد ته نوشت: خدا .... امام زاده صالح .... پیرزن .... حافظ .... شمع - خدا .... پله های جمشیدیه .... تنهایی .... برف و تگرگ .... بوی بهار .... دوباره و باز هم، تا همیشه خدا پی نوشت: چقدر این روزها چسبناک شده، همه چیز به آن میچسبد! - در تلاشم که از بهار، شکوفه و باران لذت ببرم! درد امان نمیدهد! دلم....! ته نوشت: دوست دارم، این کم کم به یادت آمدن را ! اگر باز هم از یادت نروم! سخن از پچپچ ترسانی در ظلمت نيست ته نوشت : ظرفیت آدما متفاوت! متحیرم از ظرفیت خدا ! - چه راحت از یادم بردی و من هم اصراری ندارم برای به یادت آمدن ! - و دلم این روزها .... ! و من نه قصد تازه شدن دارم انگار نه نو شدنی در کار است ! ته نوشت : و بهترین عیدی امسال، همین است که هستی!
پیره !
اینو هم سپیدی برف مانند موهاش میگه، هم صورت چروکیده خسته اش،
وقتی چند قدم راه میره باید بنشینه و نفس بگیره ،
صورتش پاک و نورانی، انقدر که توجه ات ناخواسته بهش جلب میشه،
باهاش حرف که میزنی متوجه میشی سرخی صورتش از خنکی هوا نیست از سیلی آبرو !
چند وقت بعد میری خونش،
یه پیرمرد و میبینی که مثل خودش نازنین و شکسته، انگار خجالت روی دوششه نه توی دلش که انقدر شونه هاش تکیده است،
صدای جواب سلامت و انقدر آروم میده که شرمنده میشی از احوالپرسی !
وسط خونه بساط سبزی پهنه !
به خاطر گذران خرج زندگی برای مردم سبزی پاک میکنن .... !
توی اون خونه ساده یه قاب عکس نسبتاً بزرگ توجه ات و به خودش جلب میکنه !
تصویر یه پسر جوون، که لباس رزمنده ها تنشه !
نگاهت و میبینه، با آهی از سر دل میگه پسرمه ، شهید شده !!!!
عکسشو گذاشتم اینجا که کار میکنم باهاش حرف بزنم خستگیم در بره !
سرت تیر میکشه !
شرمندگی از خونه میکشونتت بیرون یا بغض ؟! خدا میدونه اما میای بیرون !
روزنامه ها تنها در یکجا با هم همدل می شوند
درجایی که از سرما روانداز انسان کنار خیابانی هستند ....
اونم قاصدک من بود که بالش خیس شد و نتونست بره آسمون!
این روزهای بهار که برفی اند، مهم نیست!
این رنگها، گاهی سبز، گاهی زرد، گاهی قرمز،
-شبیه دل تو، که هر روز رنگ رنگ اند-
مهم نیست!
این زندگی تو، که هر روز حراج میشود، مهم نیست!
این گاه به گاه بودنت، حتی اصلاً نبودنت، مهم نیست!
این دل که بخشیدم، مهم نیست!
این دلی که تو نداری، هم مهم نیست!
مهم این است، خدا هنوز عاشق من است،
من عاشق تر خدا بوده ام!
می خواهم از تو شعر بگویم !
ولی مگر ایهام و استعاره تو را درک می کنند؟!
گفتی ببخش!
من تمام روزها و فصل ها را بخشیدم به تو، حتی دلم را !
اما این روزهای برفی بهار، سهم من است پس از تو !
مرا دلیست صبوری از او نمی آید!
یکی گفت : من نمک دارم!
در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد
از کجا آغاز کنم این قصه را ؟
با کدامین کلام بسرایم خط به خط این ماجرا ؟
از کسی که آغازگر قصه من و تو شد و امروز سالروز پیوندش به آسمان است؟
کاش یاد بگیریم هنر مردان خدا را !
کاش یاد بگیریم جز برای خدا کاری مکنیم!
دلم درد میکند....
نه آن که تو فکر میکنی!
همان که لحظه ای آرام نمیگیرد!
همان که قلب نیست،
.... ماهی کوچکیست که می خواهد نهنگ شود!
سخن از روز است و پنجرههای باز
و هوای تازه
و خدایی که در این نزدیکیست....
پنجره را بگشا .... بهار هم در انتظار توست ! 
و بوی بهار و دیدن شکوفه های تازه باز شده همه و همه در تلاشند که تو تازه شوی، دوباره و از نو !
نه اینکه نخواهم باز ! خبری نیست !
اما سعی خواهم کرد، برای نو شدن برایت !
برای دوباره سبز شدن! 
| Design By : Night Skin |


