یه روزی. یه جایی. یه کسی
هوا خواه توام جانا و میدانم که میدانی، که هم نادیده می بینی و هم ننوشته می خوانی
ما از خیابان بیرون میرویم ما که همیشه عابریم! به ما نیندیشید...... ! اندیشهتان دربارهی این صمیمت چنارها باشد که پاییز را سلام میگویند و تابستان را میپذیرند. ما ماندهایم تا قلبهایمان را افشان کنیم در افشانی قلبها آنها در طارمیهای پریشان در حرفهای مه گرفته حبس خواهند شد. بیشتر زانکه چو گردی ز میان برخیزم پ ن : درست وقتی که فکر میکنی اوضاع خوبه به اشاره رب همه چیز به هم میریزه . گله میکنی از خدا که چرا ؟ اما یادت میره بگی شکر که از این بدتر نشد . هنوز از شوکه اولی بیرون نیومدی یه بلای تازه ..... یادت نره اینبار وقتی گله کردی بگی خدا رو شکر آخه همون شکر تو لحظات تلخ که از بلای سوم جلوگیری میکنه .... خدایا همه اتفاقات ریز و درشت به اراده توست و تماماْ تلنگری به ما چرا هواسمون جمع نیست ؟ تلفنم زنگ زد گفتن فلانی بود گفتم خوب گفتن تصادف کرده ضربه مغزی شده مرده .... شوکه ام !!!! خدایا به همین راحتی میبری .... کی مردم خبر رفتنه منو میشنون ؟ یا شاید اومدنمو پیش خودت .... کمکم کن تا اونوقتی که هستم کاری نکنم که روی اومدن پیشت رو نداشته باشم .... و هر کس به اندازه ای که از میوه آن درخت ممنوعه میخورد خود را بیشتر تبعیدی زمین و غریب زمانه می بیند.... سیاهی بود و ستاره ای هستی بود و زمزمه ای من بود و تویی نماز و محرابی .... آدم به آدم رسید و بی تفاوت از کنارش رد شد....! تولدتون مبارک.... پ.ن: مرا هوایی تازه نیاز است .... هوای زندگی ... هوای سفر.... هوای نبودن.... ! کاش همینجا به خدا نزدیکتر میشدیم نه الزاماْ دیار غربت..... امروز مینویسم تا باور کنم هستم ........ هستم ؟ ! قایقی نساز راه طولانی است.... شاید برای همینه که سرم آروم نمیگیره ...... حقی برای انتخاب نمانده و سهممان اینچنین است ناخواسته .... معبودا توبه گنهکارانت را بپذیر که اگر تو عفو نفرمایی .... و هیچ سنگی نیست تا صبوری اش کند...


با اینکه چندیست از مهر میگذرد مهر آسمان هنوز تصمیم به باریدن نگرفته ....
آسمانم ببار بر من که این روزها کم طاقت و بی حوصله ام اما هنوز برایت صبوری میکنم.




پردگيان باغ از پس معجر عابر خسته را به آستين سبز بوسهيي ميفرستند.....
برگرده باد گرده بويي دگر است ....









| Design By : Night Skin |


