تبليغاتX
یه روزی. یه جایی. یه کسی




























Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


یه روزی. یه جایی. یه کسی

هوا خواه توام جانا و میدانم که میدانی، که هم نادیده می بینی و هم ننوشته می خوانی

چرا اتفاقای خوب زندگیت وقتی میفته که دیگه خیلی دیره ...

چرا اتفاقای بد همیشه وقتی میفتن که کمی احساس آرامش داری ؟

چرا اعتقادامون اونقدر ضعیفه که اینارو باور نداریم ؟

چرا نمیتونم ناگفته ها رو بگم ؟

چرا انقدر ضعف دارم که صدای خدا رو نمیشنوم ؟

خدایا دست به آسمونتم . خودت که خوب میدونی ...

نوشته شده در 86/10/13ساعت 12:36 توسط یه روزی. یه جایی. یه کسی | |

تولدم گذشت . هیچ حسی نسبت بهش نداشتم . یه روز بود مثل همه روزای دیگه ... مثل سالهای پیش نبودم . نه شب چله ای بود و نه عیدی و نه تولدی اما آروم بودم و بابت این راضیم .

دارم میتازم و از این تاختن شادم ...چون میدونم خدا باهامه . اونه که مسیره تاختن و برام درست کرده ... حسش میکنم .

نوشته شده در 86/10/03ساعت 17:28 توسط یه روزی. یه جایی. یه کسی | |

حتی بلندترین شب سال هم خورشید را ملاقات خواهد کرد ...

این یعنی بوسه گرم خداوند بر زندگی وقتی همه چیز یخ میزند ...

نوشته شده در 86/10/01ساعت 11:31 توسط یه روزی. یه جایی. یه کسی | |


Design By : Night Skin