یـه روزی. یـه جایـی. یـه کسـی
هوا خواه توام جانا و میدانم که میدانی، که هم نادیده میبینی و هم ننوشته میخوانی
من نوشت: خدایــــا، من منتظر عیدانه تـــــو در بهار نشسته ام! هیچ ندارم برایتان جز اینکه بهارتان مستدام باد..... روزهاست دلـــــم یک غریبه می خواهد مدتها بود با نمازم اشک نریخته بودم.... + تصویر سرقت شده از ابهام مطلق
دلم یک دعا می خواهد از سر شکرانه همه داده هایش.... نداده هایش.... نه از سر، درد
دلم یک عاشقانه می خواهد با همانی که مرا می بیند، می شنود.... از سر عشق نه از سر رفع تکلیف
من دلم یک دل سیر خـــــدا می خواهد که از سر ناز باشد، نه از سر نیاز، - از دل باشد-
باید من باشم و او و یک دنیا حرف نگفته.... که خودش نگفته می داند
باید من باشم و خدا و یک دنیا قاصدک که خبرهای خوش خدا را برایم بیاورد
باید من باشم و خدا و اردی بهشت که قرار است گل هایش همه برای من باشد
باید من باشم و خدا و اردی بهشت که آسمانش برای من می بارد
باید من باشم و خدا و این اردی بهشت، اردی بهشت بعد از قرن ها ۱۳۹۱
باید من باشم و خدا و اردی بهشت، اردی بهشت بعد از آذر
باید من باشم و خدا و این اردی بهشت بماند برای همیشه....
و من می بینم که خدا تولدم را با گل های این بهار جشن می گیرد، تا پاییز یادم برود
تا برگ های رنگی پاییز بماند و غم نماند

تــــو نوشت: تموم شهر خوابیدن، من از فکر تو بیدارم!
نه اینکه حال و هوای بهار نباشد....
هوای حوصله من جایی غیر از بهار و شکوفه و باران و قاصدک بند است
بـــــهار امسال،
رنگش، بویش، شکوفه هایش، اصلاً همه چیزش فرق دارد با سال های قبل
انگار از جنس دیگری است
جنسی غیر از من بودن، حتی غیر از ما بودن
بهار امسال پــــر است از شکر گفتن
پــــر است از ستایش کردن
و من امسال دلم تــــــو را یک وجب، یک ذره، یک مثقال بیشتر از قبــــل می خواهد
انگار تـــــو را از همه بیشتر کم دارم خدایم....

بیـایِد، بنشیند، فقــــط سکـــــوت کنــد
و من هـی حـــرف بزنــم و بزنــم و بزنــم....
تا کمی، تنها کمی، کـــم شود این همه بــــار....
بعد خودش بی صدا بلند شود و بـــرود
انگار نه انگار...
انگار از اول هم نیامده بود....
من دلـــــم یک عالمه حرف دارد که باید یک جا بریزم بیرون!

با چشمهای خودم بدرقه اش
با دل خودم مینشینم به بیقراری اش....
رفت....
رفت تا امام رضا
رفت تا پیش همه کبوترها....
یادت هست گفتم سه ماه دیگر راهم ندهند دق میکنم....
حالا انگار دارم دق میکنم!
من دلم یک دل سیر حرم می خواهد
من دلم یک دل سیر تـــــــو را می خواهد....
یک پست نوشته از همه آنچه که دو ماهه و چندی است بر من و دلم گذشته
گفتم دلـــم....
چقدر سخت است وقتی باید مشتی حرف را نگه داری تا همیشه توی دلت و هیـــــچ محرمی هم نداری برای گفتنش!
و خدا محرم ترینم بود و هست....
محرمی که نه سرزنشت میکند وقت اشتباه
نه رازت را فاش میکند و نه دلت را رسوا!
فقط میشنود....
و من میگفتم تا بشنود.... اصلاً حسابم با خدا بود و نه دیگر هیچ کس و هیچ چیز
منتظر معجزه اش بودم با ترس!
میترسیدم اصرار کنم، امتحانی سخت پیش رویم باشد
می ترسیدم دم بزنم مبادا گمان کند راضی به رضایش نیستم

آنقدر اشک ریختم تا برسم به "خدایــــــا من راضی ام به رضایت حتی حالا که بر خلاف میل من است"!
| Design By : Night Melody |



